
یک زن می تواند دلش خون باشد و یک دنیا نفهمند....
می تواند دلش خون باشد و ظرف های صبحانه را بشوید...
می تواند دلش خون باشد و گل های باغچه را آب بدهد...
می تواند دلش خون باشد و کفش های مردش را واکس بزند....
یا حتی عصرانه ی چای دارچین مردش را آماده کند....
ولی نمی تواند دلش خون باشد و هیچ کاری نکند...
زنی که دلش خون باشد و هیچ کاری نکند.... گریه اش می گیرد...
گریه اش که بگیرد... دنیایش خراب می شود روی سرش...
دنیایش که خراب بشود روی سرش... خود خدا باید بیاید پایین...
باید بیاید پایین و نازش را بکشد...
نازش را بکشد و از نو برایش دنیا بسازد...
فقط خود خدا....!

آهو بچه
تنها
و چه تنها
و چه تنها …
تنهاست
و تنهاست
و تنهاست
و تنهاست …
آهو بچه
زیبا
و چه زیبا
و چه زیبا …
زیباست
و زیباست
و زیباست
و زیباست …
آهو بچه
غمگین
وچه غمگین
و چه غمگین …
دل گفت کمی در بر این غمزده بنشین
آهو بچه
بی باک
چه بی باک
چه بی باک …
برخاست
و برخاست
و برخاست
و برخاست
آهو بچه
با من
و چه با تو
و چه با او …
آهو بچه
آهو بچه
آهو بچه
آهوست …
آهو بچه
آهو
و چه آهو !؟
و چه آهو !؟
سر گشته ی صحراست
و صحراست
وصحراست …
آهو بچه
چشم است
و چشم است
و چشم است …
چشم است
چه چشم است !؟
چه چشم است !؟
چه چشم است !؟
چشمه ست
چه چشمه ست !؟
چه چشمه ست !؟
چه چشمه ست !؟
دریاست
و دریاست
و دریاست
و دریاست …
لبخند
و لبخند
و لبخند
و لبخند …
آهو بچه افتاد سر انجام در این بند …
از دور کسی آمده !
آهو بخرد !
چند!؟
آهو بچه چندی است که بی مشتری اینجاست …
بگرفت
و بگرفت
و بگرفت
و بگرفت …
آهو بچه را در بغلش سفت تر از سفت …
ضامن شد و
ضامن شد و
ضامن شد و
ضامن …
آهو بچه آهو بچه ی حضرت زهراست
کفتر شد و
کفتر شد و
کفتر شد و
کفتر …
هی پر زد و
هی پر زد و
هی پر زد و
هی پر …
هی کاسه شد و
پر شد و
هی پر شد و
هی پر …
اسمال طلا، صحن و سرا، روضۀ آقاست...
(مسعود دیانی)

این روزها می نشینم یک کنج و دانه دانه می بافم...
بعد با هر دانه یک دعا روانه ات می کنم...
که جمع بشوند این دعا ها و دریا بشوند و دست آخر بپیجم این دریا را دور گردنت...
گرم گرم...
دست شکستگی...
رسم این خانواده است...
این روزها که باران می بارد....
دلم می خواهد یک چتر بگیرم بالای سرم و سرت...
که باران بخورد دانه دانه به چتر و...
صدایش بپیچد بین نگاه هایم...
آن وقت بنشینم و نگاهت کنم و بنشینم و نگاهت کنم و نگاهت کنم....!
بعد یک جوری بشوم که بخواهم قربانت بروم و قربانت بروم و قربانت بروم...!
آن قدر قربانت بروم که دل خدا هم به رحم بیاید و بشود عید قربانمان....!

این شب ها که نیستی.... قرارمان باشد پای تابیدن های ماه....
حواسم هست که تو هم همان ماهی را می بینی که من می بینم اینجا... بدون تو....
قرارمان باشد با ماه... برساند نگاهم را به نگاهت ... بی کم و کاست...
ماه من!....

کوبیده ام آمده ام اینجا....
که بگویم...
.... "لبیک یا حسین"....
فقط رسیده ام به ...
ضریحت...
قبه ات....
قبر علی اکبرت....
هزار و چهارصد سال دیر رسیدم.....

وسط کرشمه ی شکوفه های گیلاس بود و غرق عطر پونه های کنار رودخانه ...
که تسبیح دانه شده ی دستی کم کرد روی شکوفه های گیلاس و گل پونه های رودخانه را...
که دلم شد بند دلی...
بند دل نازک تر از اشک چشم های صاحبش...!
دلی که سفیدی ماه می لرزانَدَش و نرمی آب باریکه ی وسط باغ کناری!
دست خودم نبود ... که دلم دیگر دستم نبود...!
1ـ عزیز شاهدا! کارمان هنوز تمام نشده، هیچ... تمام شدنی هم نیست! دل هایمان به هم گره خورده، گره اش دست خودتان!
2ـ کنارت روی پل روی رودخانه، روی پل نبودم! روی هوا بودم!
همه چیزش....
که معجزه اش... سوختن گلستان است و ....
"در و دیوار"ش بوی گلستان می دهند....!
که بین در و دیوارش علت زمین و آسمان است که می سوزد....
...
ما عشق را پشت در این خانه دیدیم.... زهرا در آتش بود...حیدر داشت می سوخت...!
پ.ن1: بانوی مولا!... مولای خانه نشین...بعد تو، "در و دیوار" را نگاه کند...؟
...دل مولا...
پ.ن2: عکس این پست، خاکستر شد...!

۱
جلوی آینه هزار جور چشم و ابرو کج و راست می کنم که مثلا عمیق تر شود اخمم!! توی خیالم هزار برنامه می چینم که یک هوار اخم تحویلت بدهم که مثلا عصبانی ام از بس که خشک شد چشمم... از بس که دیر کردی!
ولی قنج می رود ته دلم هر بار که می گردانم سرم را به خیال رسیدنت! قند آب می کنند ته دلم به خیال آمدنت! به خیال باز شدن اخم هایم دانه دانه با صدای قدم هایت! و باز خراب می شود اخمم.... و باز آینه!
خلق سرشان گرم است به بوستان و باغ و گل! حتی سر خدا هم شاید! سر من ولی به تو...!
۲
نویسنده شاعر نیست! ولی کفش گشاد پا کردن را بلد است!! و دلش خوش است به 1390! عهد کرده با 90 که به بدقولی صاحب منصبان قبلی نباشد! که تا قبل از نبودنش، باشد!
ســــــــلام حضرت شبنــــم! ســـــلام آقای.... دوباره باز به چشمم نشسته جاپای....
شمــــا! که اهل شُمـــــالی و اهـــل بارانی..! شمــــا! که شــــأن نزولی برای این آیه:
"من الـ .... شما! دل این خلق زنده گردیده است!" و از تبســـــمتـــــان آفریــــــد گل های...
جنــــــاب آمــــــــدنی! گوش هـــــــــــــا مرددتان!.. صـدای بارش با... یا صــــدای پاهای....؟